تبليغاتX
بنفشه
چند وقته موضوعی مغزمو اشغال کرده! در ادامه این فکر و خیال ها دیشب باز هم خواب حسین (دوست پسر سابقم) رو دیدم. موضوع اینه که روزبه (همسرم) در شرف یه سفر علمی-کاری است. در ماه سپتامبر،  همایشی در زمینه کاری روزبه در سوئد برگزار می شه که روزبه هم ظاهرا باید بره. خیلی اصرار داره که من اینجا تنها نباشم و باهاش برم. می گه حالا که داریم می ریم اون وری، یه سر هم بریم ایران. حتما می پرسید که من چرا خیلی دوست ندارم برم سوئد؟! البته که من عاشق سیر و سفرم، اونم به اروپا! آخه قول داده بهم چند تا کشور اطراف رو هم بریم یه دوری بزنیم. مساله اینه که حسین، ساکن سوئده، البته نمی دونم دقیقا همون شَهره یا نه؛ ولی همش ترس دارم که باهاش روبرو شم. تو خواب دیشب هم چنین داستانی رو دیدم. دیدم که با روزبه هستم و ناگهان حسین رو می بینم و اونم با اشتیاق تمام داره میاد طرفم که منو ببوسه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! منم داشتم می مردم از ترس!!! جلوی همسرم منو ببوسه!!!! حالا من برای روزبه چه بهونه ای بیارم؟ هی بهش می گم بذار به درسام برسم، تنها نمی مونم، دوستان هستن؛ اونم می گه من دلم نمیاد تنهات بذارم و خودم برم سفر. از طرف دیگه خیلی دلم می خواد یه سری هم برم ایران. خدا رحم کنه به من و حسین و روزبه!!! می دونم که حسین اینقدر دیوونه نیست که چنین کاری کنه، ولی کلا خیلی دوست ندارم باهاش روبرو شم. البته بدم هم نمیاد ببینم چقدر پیر شده!! اگرم پیر شده حقشه! مرد بی همسر، خیلی بدبخته. من که خوب خوبم و هر روز زیباتر و جوان تر !!!!!

+ نوشته شده در  90/05/09ساعت   توسط بنفشه  | 

این داستان واقعی است

امروز روز دادگاه بود ومنصور ميتونست از همسرش جدا بشه.منصور با خودش زمزمه كرد چه دنياي عجيبي دنیای ما. يك روز به خاطر ازدواج با ژاله سر از پا نمي شناختم وامرو به خاطر طلاقش خوشحالم.
ژاله و منصور 8 سال دوران كودكي رو با هم سپري كرده بودند.انها همسايه ديوار به ديوار يگديگر بودند ولي به خاطر ورشكسته شدن پدر ژاله، پدر ژاله خونشونو فروخت تا بديهي هاشو و بده بعد هم آنها رفتند به شهر خودشون.بعد از رفتن انها منصور چند ماه افسرده شد. منصور بهترين همبازي خودشو از دست داده بود.
7سال از اون روز گذشت منصور وارد دانشگاه حقوق شد.
دو سه روز بود که برف سنگيني داشت مي باريد منصور كنار پنچره دانشگاه ايستا ده بود و به دانشجوياني كه زير برف تند تند به طرف در ورودی دانشگاه مي آمدند نگاه مي كرد. منصور در حالي كه داشت به بيرون نگاه مي كرد يك آن خشكش زد ژاله داشت وارد دانشگاه مي شد.
 منصور زود خودشو به در ورودي رساند و ژاله وارد شده نشده بهش سلام كرد ژاله با ديدن منصور با صدا گفت: خداي من منصور خودتي.بعد سكوتي ميانشان حكم فرما شد منصور سكوت رو شكست و گفت : ورودي جديدي ژاله هم سرشو به علامت تائيد تكان داد.منصور و ژاله بعد از7 سال دقايقي باهم حرف زدند و وقتي از هم جدا شدند درخت دوستي كه از قديم ميانشون بود بيدار شد .از اون روز به بعد ژاله ومنصور همه جا باهم بودند آنها همديگر و دوست داشتند و این دوستی در مدت کوتاه تبديل شد به يك عشق بزرگ، عشقي كه علاوه بر دشمنان دوستان رو هم به حسادت وا مي داشت
منصور داشت دانشگاه رو تموم مي كرد وبه خاطر اين موضوع خيلي ناراحت بود چون بعد از دانشگاه نمي تونست مثل سابق ژاله رو ببينه به همين خاطر به محض تمام شدن دانشگاه به ژاله پيشنهاد ازدواج داد و ژاله بي چون چرا قبول كرد طي پنچ ماه سور سات عروسي آماده شد ومنصور ژاله زندگي جديدشونو اغاز كردند. يه زندگي رويايي زندگي كه همه حسرتشو و مي خوردند. پول، ماشين آخرين مدل، شغل خوب، خانه زيبا، رفتار خوب، تفاهم واز همه مهمتر عشقي بزرگ كه خانه اين زوج خوشبخت رو گرم مي كرد.
ولي زمانه طاقت ديدن خوشبختي اين دو عاشق را نداشت.
در يه روز گرم تابستان ژاله به شدت تب كرد منصور ژاله رو به بيمارستانهاي مختلفي برد ولي همه دكترها از درمانش عاجز بودند بيماري ژاله ناشناخته بود.
اون تب بعد از چند ماه از بين رفت ولي با خودش چشمها وزبان ژاله رو هم برد وژاله رو كور و لال کرد.منصور ژاله رو چند بار به خارج برد ولي پزشكان انجا هم نتوانستند كاري بكنند.
بعد از اون ماجرا منصور سعي مي كرد تمام وقت آزادشو واسه ژاله بگذاره ساعتها براي ژاله حرف مي زد براش كتاب مي خوند از آينده روشن از بچه دار شدن براش مي گفت.
ولي چند ماه بعد رفتار منصور تغير كرد منصور از اين زندگي سوت و كور خسته شده بود و گاهي فكر طلاق ژاله به ذهنش خطور مي كرد.منصور ابتدا با اين افكار مي جنگيد ولي بلاخره تسليم اين افكار شد و تصميم گرفت ژاله رو طلاق بده.در اين ميان مادر وخواهر منصور آتش بيار معركه بودند ومنصوررا براي طلاق تحریک می کردند. منصور ديگه زياد با ژاله نمی جوشید بعد از آمدن از سر كار يه راست مي رفت به اتاقش.حتي گاهي مي شد كه دو سه روز با ژاله حرف نمي زد.
يه شب كه منصور وژاله سر ميز شام بودن منصور بعد از مقدمه چيني ومن ومن كردن به ژاله گفت: ببین ژاله می خوام یه چیزی بهت بگم. ژاله دست از غذا خوردن برداشت و منتظر شد منصور حرفش رو بزنه منصور ته مونده جراتشو جمع کرد و گفت من ديگه نمي خوام به اين زندگي ادامه بدم يعتي بهتر بگم نمي تونم. مي خوام طلاقت بدم و مهريتم....... دراينجا ژاله انگشتشو به نشانه سكوت روي لبش گذاشت وبا علامت سر پيشنهاد طلاق رو پذيرفت.
بعد ازچند روزژاله و منصور جلوي دفتري بودند كه روزي در انجا با هم محرم شده بودند منصور و ژاله به دفتر طلاق وازدواج رفتند و بعد از مدتي پائين آمدند در حالي كه رسما از هم جدا شده بودند.منصور به درختي تكيه داد وسيگاري روشن كرد وقتي ديد ژاله داره مياد به طرفش رفت و ازش خواست تا اونو برسونه به خونه مادرش.ولي در عين ناباوري ژاله دهن باز كرده گفت: لازم نكرده خودم ميرم بعد عصاي نايينها رو دور انداخت ورفت.و منصور گیج منگ به تماشاي رفتن ژاله ايستاد
ژاله هم مي ديد هم حرف مي زد منصو گيج بود نمي دونست ژاله چرا اين بازي رو سرش آورده منصور با فرياد گفت من كه عاشقت بودم چرا باهام بازي كردي..منصور با عصبانيت و بغض سوار ماشين شد و رفت سراغ دكتر معالج ژاله.
وقتي به مطب رسيد تند رفت به طرف اتاق دكتر و يقه دكتر و گرفت وگفت:مرد نا حسابی من چه هيزم تري به تو فروخته بودم. دكتر در حالي كه تلاش مي كرد يقشو از دست منصور رهاكنه منصور رو به آرامش دعوت می كرد بعد از اينكه منصور کمی آروم شد دكتر ازش قضيه رو جويا شد. وقتي منصور تموم ماجرا رو تعريف كرد دكتر سر شو به علامت تاسف تكون داد وگفت:همسر شما واقعا كور لال شده بود ولي از یک ماه پيش يواش يواش قدرت بينايي وگفتاريش به كار افتاد و سه روز قبل كاملا سلامتيشو بدست آورد.همونطور كه ما براي بيماريش توضيحي نداشتيم براي بهبوديشم توضيحي نداريم.سلامتي اون يه معجزه بود. منصور ميون حرف دكتر پريد گفت پس چرا به من چيزي نگفت.دكتر گفت: اون مي خواست روز تولدتون موضوع رو به شما بگه. منصور صورتشو ميان دستاش پنهون كرد و به بی صدا اشک ریخت فردا روز تولدش بود.
 
 
 
 

+ نوشته شده در  90/04/20ساعت   توسط بنفشه  | 

هروقت مادر روزبه زنگ می زنه تپش قلبم زیاد می شه

یاد تمام خاطرات و حرفاش رو برام زنده می کنه

زبون تندی داره و بی پروا هرچی دلش می خواد میگه

و منم سکوت مطلق...........

فکر کنم ازش بدم میاد. خیلی مطمئن نیستم

خود روزبه هم خیلی از مامان خوشش نمیاد

ولی اون با سیاسته و با زبون گاهی اوقات دل روزبه رو به دست میاره

ازش بدم میاد ... در عین حال دلم براش می سوزه

گناه داره، حرفاش از رو نادانیه، چشماش بسته است

امیدوارم یه روز بفهمه که من همیشه سکوت کردم و احترامش رو نگه داشتم

روزبه می دونه اینو و همیشه هم می گه تو خیلی خانومی که سکوت می کنی


+ نوشته شده در  90/04/06ساعت   توسط بنفشه  | 

آنکه برای بدست آوردن محبتت حاضر است تنش را به تو بسپارد فاحشه نیست

و آنکه برای به دنبال خود کشاندنت تنش را از تو می دزدد باکره نیست
نویسنده: ناشناس

+ نوشته شده در  90/03/30ساعت   توسط بنفشه  | 

"تو را و مرا
           بی‌من و تو
                       بن‌بستِ خلوتی بس!
که حکایتِ من و آنان غمنامه‌ی دردی مکرر است:
که چون با خونِ خویش پروردمِشان
باری چه کنند
                گر از نوشیدنِ خونِ منِشان
                                                 گزیر نیست؟"

آیدا در آینه - الف.بامداد

 

+ نوشته شده در  90/03/25ساعت   توسط بنفشه  | 

اواخر خرداد بود، سال 79، تلفن زنگ خورد، صدای آشنای خودش بود. با شوخی و خنده گفت که می خواد منو ببینه. خیلی برام سخت بود قبول کنم. هم به خاطر جو ایران و هم به خاطز اینکه این اولین پسری بود که قرار بود باهاش تنهایی برم بیرون.کلی بهانه آرودم ولی دیدم داره ناراحت می شه. نخواستم غرورش رو له کنم. آخه راستش خودم هم ته دلم ازش بدم نمی یومد. بالاخره راضی شدم. گفت تو بگو کجا بریم. گفتم از خیابون سئول پیاده روی کنیم به سمت پارک ملت. اون موقع ها هنوز خیلی مانتو کوتاه باب نشده بود. یه مانتو پوسیدم تا پایین زانو، با یه کیف و کفش چرم زرشکی قهوه ای. برای مامانم کلی داستان ساختم تا بتونم تنها برم بیرون. خیلی دلهره داشتم، می دونستم چی می خواد بهم بگه. اول خیابون سئول دیدمش. مثل همیشه خوش قول بود. شلوار جین آبی با یه پیرهن آستین کوتاه آبی. اولش کلی شوخی کرد و خندیدیم. کم کم رسیدیم به پارک. رفتیم رو یکی از نیمکت های ته پارک نشستیم. اونم خیلی دستپاچه بود. با کلی اینور اونو کردن گفت که من همون دختری هستم که همیشه دنبالش بوده برای زندگی. منم اولین چیزی که ازش پرسیدم این بود که چقدر تو این مساله جدیه. می خواد فقط دوست دخترش باشم یا نه، دنبال یه همسره برای آینده. اونم گفت که می خواد مدتی همدیگرو خوب بشناسیم برای زندگی مشترک. این نکته خیلی برام مهم بود، من هرگز تو زندگیم دوست پسر نداشتم، نه که بخوام ادای دختر مومن ها رو دربیارم، نه، چون فضای اجتماعی ایران مناسب این گونه روابط نبود. درست یا غلطش بماند. اون مدت در پی سیر و سلوک عرفانی بودم و تو دنیای خودم غرق بودم. با اینکه ازش خوشم اومده بود، ولی همش نگران بودم مبادا یه رابطه عاشقانه زمینی، ارتباط منو با آسمان قطع کنه !!! اگرچه الان اصلا این مساله معتقدر نیستم، ولی اون موقع خیلی برام مهم بود. اون روز دست انداخت دور شونه هام و عاشقانه منو فشرد، ولی من اصلا احساس خوبی نداشتم، یه جور احساس گناه. آخه من تو یه خانواده تقریبا معتقد ( و نه خیلی مذهبی) بزرگ شده بودم. برام زشت بود یه پسر نامحرم بهم دست بزنه. اون روز تمام شد و من برگشتم خونه. زود رقتم تو تختم و دو سه ساعتی گریه کردم. از خدا می خواستم راه درست رو نشونم بده. فرداش موسیقی مورد علاقه ام رو گذاشتم و کتاب عارف دوست داشتنی ام رو هم باز کردم و تفال زدم. بهم گفت که عشق از زمین به اسمون می رسه. یعنی اول باید عشق زمینی رو تجربه کنی و بعد بری به سراغ عشق آسمانی (بازم تاکید می کنم که الان به این گونه مباحث خیلی اعتقاد ندارم و حتی به زندگی اخروی نیز بی ایمانم). دوباره زنگ زد و من درحالیکه خیلی خجالت زوده بودم، سعی داشتم خودم رو معمولی جلوه بدم و مثل همون موقعها که فقط دو دوست دانشگاهی بودیم، شوخی کنم و بخندم. خواست یه قرار دیگه بذاره تا همدیگرو ببینیم. یادم میاد که از استخر دانشگاه بهم زنگ زد. بازم سعی کردم کمی بهونه بیارم تا با خودم کنار بیام. چند روز اول خیلی اصرار داشت زیاد بریم بیرون. من هم به دلیل خجالت مفرط، روم نمی شد خیلی باهاش گرم بگیرم و حرفهای عاشقانه بزنم، اگرچه ته قلبم ازش خوشم می یومد. و اون بعدها بهم گفت که تو خیلی سرد و یخی!!! و من هرگز بهش نگفتم که دختری خجالتی بودم. نمی دونم چرا اصرار داشتم خودم رو یه جور دیگه جلوه بدم! یه جور بدتر!!!! احمق بودم. معمولا دخترها به هزار حیله و فریب و شیرین زبانی خودشون رو خیلی بهتر از اونی که هستن جلوه میدن و من برعکس همه دخترها بودم. یادمه یه روز رفتیم پارک جمشیدیه، اون خیلی عاشق و داغ بود و من همچنان همه چیزم درونی بود و با حجب و حیا. کنارم رو نیمکت نشته بود و با انگشتت روی گونه و بینی و ابروی من دست می کشید و می گفت می خوام چهره ات رو خوب به خاطر بسپارم که اگه یه روز نابینا شدم با لمس دست بتونم صورتت رو ببینم. چه درکه ها رفتیم، چه کوهنوردی ها و چه عاشقانه ها. دیگه هر وقت تو دانشکده می دیدمش، ضربان قلبم تند می شد و صورتم سرخ می شد. فهمیدم منم عاشق شدم. دو تا از دوستای صمیمی ام از جریان خبر داشتن گاهی پیش می یومد که برای آب خوردن از کلاس می رفتن بیرون، حسین رو می دیدن و حسین هم بهشون می گفت که بگین فلانی یه دقیقه بیاد پایین پیش من. و من باز هم خجالتی! و در حضور دوستان روم نمی شد باهاش گرم و صمیمی باشم. زمستون از راه رسید و ما عشقانه می رفتیم برف بازی. می رفتیم توچال و چای داغ می خوردیم. چقدر مسیر اتوبان کردستان رو گز کردیم. چقدر می رفتیم اطراف دانشکده می چرخیدیم. چقدر گرم عشق بودیم، چقدر شیرین بود همه چیز. گذشت و  گذشت و خوب که منو عاشق کرد کم کم سرد شد. می فهمدیم که دیگه کم پیشنهاد می ده بریم بیرون و همدیگرو ببینیم. می گفت می خواد بره خارج، باید به فکر زندگی باشه. اینقدر که بی تجربه و خام و بچه بودم، حتی بلد نبودم درست حسابی باهاش حرف بزنم ببینم مشکل کجاست. کم کم فهمیدم به من شک داره!!! فکر می کنه من قبلا دوست پسر داشتم، فکر می کنه با کسی رابطه داشتم. حتی فکر کرده پدر من معتاده!!!! پدری که حتی یه نخ سیگار به عمرش نکشیده. نمی دونم چی شد که اینجوری فکر کرده بود. خودم دو عامل رو موثر می دونم. برادرش تو زندگی اش شکست خورده بود. در واقع همسرش بهش خیانت کرده بود و هی حسینم ترس داشت مبادا به زندگی وحید دچار بشه. حالا نمی دونم چه رابطه ای بین من و خانوم برادرش پیدا کرده!!! دلیل بعدی یکی از دوستان خود من بود! آدم صد تا دشمن داشته باشه بهتر از دوستانی این چنینه. برخلاف من که دختری ساده و خجالتی بودم، الهه دختری بلا، با سیاست و پر ترفند بود. تقریبا به تمام پسرهای دانشکده پیشنهاد دوستی داده بود!حتی به حسین. خودم هم حس کرده بودم الهه از حسین خوشش میاد. آشکار بود که دوست نداشت ببینه حسین منو دوست داره. با شوخی و خنده و چرب زبانی حرفاش رو می زد و پسر ها هم زود گول دخترهای با سیاست رو می خورن. فکر می کنم الهه هم تو سرد شدن حسین بی تاثیر نبوده. اون سرد شد و سرد شد من شکستم و شکستم. اولیت تجربه عشقی ام بود و من تمام وجودم رو داده بودم به کسی که واقعا دوستش داشتم. هرچی داشتم رو نثارش کرده بودم. دیگ بدون اون چیزی برام نمی موند. از اونجایی هم که خیلی تو دار بودم همه رو ریختم تو خودم. حتی به خواهرم و مامانم هم نگفتم. جلوی دیگران اوضاع رو عادی جلوه می دادم. کم کم همه چیز تموم شد در حالیکه من آخرین سال دانشکده بودم و معدلم از 18.5 رسید به 14. لاغر و زرد و عصبی! من دیگه نابود شده بودم. مدت زیادی طول کشید تا خودمم رو جمع و جور کردم. به هیچکس هم نگفتم که چرا اون منو گذاشت کنار. به همه گفتم با هم به تفاهم رسیدیم که به درد هم نمی خوریم. اگرچه همه می دونستن که اتفاقا ما خیلی به درد هم می خوردیم! حالا که سالها از اون جریان گذشته و من حالم خوبه و ازدواج کردم و همسرم رو دوست دارم. ولی یه زخم هایی هرگز درمان نمی شه.خیلی دلم می خواد بهش بگم که من هرگز قبل از تو با کسی نبوده ام. خیلی دلم می خواد بدونه که من بهش دروغ نگفتم. خیلی دلم می خواد بدونه که سرش کلاه نرفته بوده. من یه دختر پاک و مهربون و با ایمان بودم. خیلی دلم می خواد بدونه. کاش بدونه. به عزیزترین کسانم  و به عشقی پاکی بهش داشتم قسم که من راست گفتم و قبل از اون با کسی نبودم. یه وقتایی که فکر می کنم اون به این چیزا باور نداره، دلم می خواد قیامتی باشه و به همه چیز رسیدگی بشه و اثبات بشه که من دروغ نگفتم بهش. تقصیر خودم بود که یه بار بهش دروغ گفتم و اون همیشه منو چوپان دروغ گو تلقی کرد. تو شرکتی که کار می کردم تعدیل نیرو کردند و دیگه منو لازم نداشتند، منم مغرور بودم و نمی خواستم به عشقم بگم که من اخراج شدم! بلکه یه داستان بافتم که خودم خواستم نرم! و بعد از اینکه این داستان رو فهمید، حتما با خودش فکرهای دیگری کرده. حتما فکر کرده این دلیل ساده نمی تونه بنفشه رو وادار به دروغگویی کرده باشه. بله من فقط به خاطر غرور، دروغی گفتم که بعدها چوبش رو خوردم. از اون زمان به بعد از دروغ بیزارم و دیگه هرگز و هرگز دروغ نگفتم. حتی زمانی که روزبه اومد خواستگاری همون جلسه اول بهش گفتم که من مدتی با کسی بودم. حتمی ایمیلش رو بهش دادم که اگه می خواد با حسین تماس بگیره. بهش گفتم که من شکست خورده یه عشقم، ولی از حالا با تو یه زندگی تازه رو آغاز می کنم. از او روز من دیگه دروغ نگفتم و از دورغ متنفرم. گاهی که به گذشته فکر می کنم، تو دلم خیلی از حسین بدم میاد که با زندگی من بازی کرد. من که داشتم زندگیمو می کردم. اون اومد و منو عاشق کرد.ولی یه وقتایی هم فکر می کنم چیزای خوبی تو این جریان یاد گرفتم و از همه مهمتر اینکه برام کلی خاطره عشقولانه شیرین به جا گذاشت. اینکه یکی عاشقانه بغلت کنه و تو آغو بفشارت، از سر عشق و نه از سر هوس، اینکه یکی برات کتابهای قشنگ بخره و صفحه اولش جملات قشنگ برات بنویسه.اینکه یکی عاشقانه بوت کنه و بوی تو رو حفظ باشه. و خیلی چیزهای قشنگ دیگه که هرگز از ذهنم پاک نمی شه. با اینکه الان خیلی خیلی روزبه رو دوست دارم و از زندگیم راضی هستم، ولی به شدت معتقدم هیچ چیز عشق اول نمی شه. مثل اینکه قلب آدم پاک پاک و دست نخورده است. انگار آدم وجودش رو برای اولین بار می ده با یه نفر. آره منم انسانم، یه زنم، دل دارم، احساس دارم و حق دارم خواب اون روزها رو ببنم، حق دارم دلم برای یه چیزهایی تنگ بشه. حق دارم الان به یاد اون روزا اشک بریزم. آره همسرم همسرمه، ولی مالک اشکهای من نیست، می تونم اشک بریزم یه یاد اون روزها... آره می تونم

+ نوشته شده در  90/03/19ساعت   توسط بنفشه  | 

جریان این دوست ما از این قرار بود که وقتی من رسیدم کلن یه سر رفتم پیشش دیدنش. کلی با هم گفتیم و خندیدیم و خوش گذروندیم. بهم گفت که داره برای کاری یه هفته می ره ایران و گفت که می تونم تو این مدت به جای هتل تو خونه اون باشم. منم گفتم که نه، مرسی، چون هتل رو دانشگاه برام از قبل بوک کرده ومشکل خاصی ندارم. بازم اصرار کرد و من گفتم که تعارف نمی کنم. بیشتر اصرار کرد و گفت که راستش نگران خونشه و ترجیح می ده این مدت رو یه نفر تو خونه باشه. منم قبول کردم. اونم گفت که راحت باشم و فکر کنم خونه خودمه. این خانوم رفت و منم دیدم نخیر نمی شه تو این خونه همین جوری زندگی کرد. رفت نزدیک ترین سوپر مارکت و کلی وسایل شستشو و ضدعفونی خریدم و افتادم به جون خونه اش. دستشویی و حمام و آشپزخونه رو برق انداختم و کلیدها پریزهای برق رو ضدعفونی کردم. دیگه خیالم راحت شده بود که همه جا بهداشتی و تمیزه. در طول اقامتم هم که هر روز می رفتم دانشگاه و شبها هم یه دوری تو شهر می زدم و شب هم برمی گشتم خونه.این دوست ما برگشت و منم برگشتم به هتلم. بعد از چند روز بهم زنگ زد که بیا کارت دارم. شبش رفتم پیشش و با هزار ادا و اطوار گفتش که تو این هفته مصرف آب و برق من شده 100 یورو!!!!!!!!!!!!!!!! البته خیلی رک نگفت. اولش کلی روضه خوند  که ببین حساب حسابه و کاکا برادر و تو دوست خوب من هستی و من اینجا کارم سخته و حقوقم پایین.......... ای تف به روی اون ادعای دوستی ات. آخه آدم حسابی تو هی به من اصرار کردی تو خونت بمونم. بعدشم که من فقط شب می یومدم خونه ات. تمام روز رو بیرون بودم. برقی مصرف نکردم. هوا که سرد نبود و چیری روشن نکردم. حیف اون سوغاتی هایی که برات از استرالیا آوردم. بی چشم و رو .... من هم چیزی نگفتم و قبول کردم و شماره حسابش رو گرفتم و همون شب واریز کردم! وقتی جریان رو به روزبه گفتم داشت دیوانه می شد از این همه  پررویی. نمی دونم چرا ما ایرانی ها تو غربت اینقدر هوای همدیگرو داریم!!! خیلی عالیه ...

+ نوشته شده در  90/03/18ساعت   توسط بنفشه  | 

از کلن خیلی خوشم اومد. کلا همیشه از آلمانی ها خوشم میومد؛ و این بار خیلی بیشتر خوشم اومد ازشون. خیلی منظم و قاعده مند زندگی می کنن. این قانون مندی رو در تمام امور زندگیشون می شه دید. یه نگاهی به فوتبال آلمان بندازید؛ آدم واقعا لذت می بره از حرکات تیمی  سیسیماتیک. اگرچه خیلی ها فوتبال برزیل رو زیبا می دونن، ولی من همیشه عاشق سبک آلمانی ها بودم و هستم. آخه برزیلی ها فوتبالشون هم خیلی جهان سومی و بر پایه احساس و جوگیریه؛ درحالیکه بازی آلمان مثل خودشون دارای نظم و اصوله. بزرگترین فیلسوفان دنیا هم آلمانی هستن. نیچه_ شخصیت مورد علاقه من، هگل، ... و نیز بسیاری از دانشمندان بزرگ.

برخلاف اینکه شنیده بودم آلمانی ها رو زبونشون تعصب دارن و باهات انگلیسی صحبت نمی کنن، ولی من تجربه بهتری داشتم. اولا که خیلی مهمان نواز و مهربون هستن و بعد هم انگلیسی رو خیلی خوب بلدن. من تو کوچه و خیابون و موزه و رستوران و دانشگاه با هر کی از زن و مرد و پیر و جوون برخورد داشتم، همگی بسیار خوشرو بودن، تا جایی که می تونستن راهنماییم می کردن و در اخر آرزو می کردن که روزهای خوبی در آلمان داشته باشم. این ملت، هرگز نژاد پرست نبودن (البته تا اونجایی که من دیدم و شناختم). هوا هم عالی بود. عاشق اون نسیم خنکی بودم که از رود زیبای وسط شهر می وزید. کلیسای سن مارتین هم زیبا بود. وای اون قلعه قدیمی ... معماری بسیار زیبایی داشت.

همایش یک هفته ادامه داشت. تقریبا از همه کشورهای خوب دنیا استاد و دانشجو اومده بود. با خیلی از کله گنده های زمینه کاری خودم حضوری آشنا شدم. چه انسانهای بزرگ و افتاده ای. دقیقا انگار دوست صمیمی و قدیمی آدم هستن. چقدر باسواد و درعین حال چقدر چند بعدی. تو رشته خودشون که صاحب نظر هستن هیچ، در زمینه های گوناگون اطلاعات عمیق دارن، چندین ورزش بلدن، در عین حال تو خونشن باغبانی دارن و همه جوره از زندگی لذت می برن؛ و دلشون رو خوش نکردن به زندگی اخروی !!!!!!!!!

بعد از همایش هم با استاد مورد نظر ، روی پروژه ام کار کردیم. فقریبا هر روز 9 صبح تا 5 عصر آفیس بودم. عصر به بعد هم تنهایی یا با دوستان قدیمی و تازه، چرخی در شهر می زدیم.

آخر هفته هامی رفتم بازدید از بناهای تاریخی و موزه ها و گالری ها.

با همسر محترم هم مرتب درچت بودم و هی می گفت کی میای خونه؟ مُردم از دلتنگی. خداییش دل من هم خیلی براش تنگ شده بود. کلا دلم برای خونمون هم تنگ شده بود. ولی این تجربه تازه رو هم دوست داشتم.

برنامه ام رو جوری تنظیم کرده بودم که چند روزی هم در هلند باشم. اونجا دوستان و خویشان زیادی دارم که همگی لطف داشتن و گفته بودن که حتما باید سری بهشون بزنم. ولی چشمتون روز بد نبینه ... یکی از دوستان یه مهمان نوازی ای کرد که تا عمر دارم پامو اون ورا نمی ذارم. سری بعد جریان الطاف فائقه این دوست عزیز رو می نویسم. واقعا که ما ایرانی ها یه وقتایی خیلی ضایع هستیم .........



+ نوشته شده در  89/07/26ساعت   توسط بنفشه  | 

سلام دوستان. بالاخره پس از دو ماه از سفر برگشتم سر زندگی. در مجموع بهم خوش گذشت، اگرچه از این سر دنیا تا اون سر دنیا رو پیمودن خیلی سخت بود. مشکل اصلی من تنهایی بود، وگرنه اگه با روزبه بودم کلی حرف می زدیم یا فیلم می دیدم و بالاخره یه جوری سر خودمون رو گرم می کردیم. چشمتون روز بد نبینه از سیدنی راه افتادم به سمت دوبی. ناقابل پانزده ساعت تو راه بودم. شب قبل از سفر معمولا  نمی تونم بخوابم. ساعت شش صبح پرواز داشتم. باید حدود چهار فرودگاه می بودم. همین طور از شب قبلش روزبه بهونه می گرفت که تو بری من چه کار کنم و تنها می شم و از این حرفها. خیلی هم نگران سقوط هواپیما و هواپیما ربایی و این چیزا بود. لحظات آخر چیزهای کوچولویی رو هم که یادداشت کرده بودم برداشتم و راهی فرودگاه شدیم. تو فرودگاه کلی فیلم هندی شد و من غمگین و روزبه گریه.... خوشبختانه همه کارا زود انجام شد و رفتم تو هواپیما. همون اول کاری پتو رو باز کردم و بالش رو گذاشتم زیر سرم که بخوابم و نفهمم چقدر تو راهم. کنار یه خانوم چینی نشسته بودم. خانوم خوبی بود و همون اولش گفت که خوشحاله که کنار یه مرد ننشسته!!! پشت سرمون  هم دو خانوم چینی دیگه نشسته بودن و عین پانزده ساعت رو بلند بلند حرف زدند!!!!!!!!! این مهماندارها هم که هی پذیرایی می کردن و نمی ذاشتن ملت آرامش داشته باشن.  آخه وقتی آدم همش نشسته و هیچ فعالیتی نداره چه جوری می تونه اینقدر بخوره؟  تازه من که خیلی پرخورم کم آوردم و یکی در میان یه چیز کوچولو می خوردم. گفتم یه ذره واین (wine ) بخورم سرم سنگین بشه خوب بخوابم، ولی نمی دونم چی بهم دادن عین زهرمار بود!!!!!!!فکر کنم شراب اسلامی بوده!!! هی خوابم می برد و هی بیدار می شدم  هی چشمم می افتاد به قسمت فرست کلاس و بیزنس کلاس و هی تو دلم می گفتم کوفتتون نشه اینجوری لم دادین و من بیچاره نمی تونم تو این یه ذره جا تکون بخورم. کاش چینی بودم و ریزنقش و می تونستم مثل این خانوم کناریم راحت پاهامو جمع کنم رو صندلی و بخوابم. همش فکر می کردم تلکیف یه آدمی که هم قدبلنده و هم چاق چیه؟! من قد بلندم ولی همش 60 کیلو هستم. اگه 80 کیلو بودم که هرگز جا نمی شدم. خلاضه به هر بدبختی بود 8، 9 ساعتی رو خوابیدم و بعدشم خودمو مشغول تماشای فیلم کمدی و دوربین مخفی و از این چیزا کردم. می توسنتم به اینترنت هم وصل بشم ولی باید کردیت کارت می کشیدم. راستش یه ذره خسیسی به خرج دادم و گفتم خیلی مهم نیست. بذار برسم اونجا. دو سه ساعت آخر، هر ده دقیقه به ساعت نگاه می کردم. بالاخره رسیدم و وارد فرودگاه دوبی شدم. سه ساعت توقف داشتم. فرصت خوبی بود که کمی راه برم و خستگی درکنم. یه دوری هم تو شاپینگ زدم. ولی همه چیز خیلی گرون بود، حتی گرونتر از سیدنی. دوباره رفتم برای پرواز، ولی این بار خوشحال بودم، چون فقط پنج و نیم ساعت تا اتریش راه داشتم. این پروار خیلی بهتر بود. غروب بود رسیدم وین. بعدش هم راهی کلن شدم در غرب آلمان و خدا رو شکر سفرم تموم شد. همون شخصی که از سیدنی باهاش در تماس بودم و از اساتید رشته خودم بود، اومد فرودگاه دنبالم و منو برد به هتلی که از پیش مشخص بود. مرد میانسال و بسیار باوقاری بود. گفت که اگه کاری داشتم باهاش تماس بگیرم و منم گفتم ترجیح می دم امشب استراحت کنم و فردا به دانشگاه میام. تا وارد هتل شدم با روزبه تماس گرفتم. خیلی هیجان زده و البته کمی پریشان بود. خوشحال بود که سالم رسیدم. فردا صبح اول رفتم همون اطراف هتل و چرخی زدم و راهنمای شهر رو گرفتم. واقعا شهر زیبایی بود. و چه موقع خوبی از سال بود. روزها هوا حدود 25 درجه بود و شبها 15 درجه. همون هوایی که من عاشقشم.

+ نوشته شده در  89/06/20ساعت   توسط بنفشه  | 

ببنید خودش می خوادا ... من که کاری ندارم باهاش و حتی خیلی وقته بهش فکر نمی کنم. ولی نمی دونم چرا یه قتایی میاد تو خوابم؟! میاد و چه جورم میاد!!! خواب دیشبم خیلی ویژه بود، خیلی هم واقعی و ملموس. تا این لحظه هم حسش می کنم. چرا میاد تو خوابم؟ من که بهش فکر نمی کنم، یعنی اون بهم فکر می کنه و یا نه، فقط یه خوابه. حتی دیشب تو خواب بهش گفتم که من همسرم رو خیلی دوست دارم. جالبه که داشتم از ویژگیهای خوب همسرم براش تعریف می کردم. ولی اون رفتارش خیلی عاشقانه بود و من هم خیلی تلاش می کردم از دستش فرار کنم. موقعیت سختی بود. ولی چیزی که تو همه این سبک خوابهام مشترکه اینه که هر شب که میاد تو خوابم فرداش روزمه! یعنی همه چیز طبق خواستم پیش می ره. امروز هم روز خیلی خوبی بود برام. حالا خوبه بنده خدا هر چقدر اذیتم کرد، حداقل وقتی میاد تو خوابم برام برکت میاره!!!! ظاهرا این عشق کهنه من نمی خواد دست از سرم برداره... اون شمال کره  زمین و من جنوب کره زمین... آی عشق کهنه من...

+ نوشته شده در  89/06/10ساعت   توسط بنفشه  |